مجموعه ای از مقالات و تحقیقات با گرایش فقه و حقوق اسلامی

استعمال حقیقی و مجازی:

تفاوت میان وضع و استعمال:

میان استعمال و وضع فرق عمده ای وجود دارد:

رتبه:

الف) واضع در ابتداء لفظی را برای معنایی در نظر گرفته سپس دیگران آن لفظ را در آن معنا استعمال کرده اند.

ب) وضع همیشه مطابق با معنای حقیقی است، اما استعمال اعم از معنای حقیقی و مجازی است.

با دانستن فرق میان وضع و استعمال باید گفت: استعمال لفظ از سه قسم خارج نیست:

Ø    استعمال حقیقی: به کار بردن لفظ در معنای (ما وُضِعَ له) آن. مثل استعمال لفظ اسد در حیوان مفترس.

Ø    استعمال مجازی: به کار بردن لفظ در غیر معنای (ما وضع له) اما با توجه به وجود نسبت و رابطه. مثل استعمال لفظ اسد در مرد شجاع.

Ø    استعمال غلط: به کار بردن لفظ در غیر معنای (ما وضع له) بدون وجود نسبت و رابطه. مثل استعمال لفظ اسد در مرد کوتاه قد.

تحریر محل نزاع:

آیا صحت استعمال لفظ در غیر معنای (ما وضع له) متوقف بر ترخیص واضع و وجود علاقه های ذکر شده در علم بیان است، یا اینکه محصول نیکو شمردن ذوق سلیم می باشد؟

جواب:

قول حق و نظر مصنف نظریه ی دوم است. «استعمال لفظ در غیر معنای (ما وضع له) محصول استحسان ذوق سلیم است»

توضیح مسأله:

مصنف در بیان مسأله یک دلیل و یک مؤید آورده است:

دلیل: این امر وجدانی است. هر کس به وجدان خود مراجعه کند می فهمد استعمال لفظ اسد در رجل شجاع نیکوست و استعمال لفظ اسد در رجل کریه رائحة الفم (مردی که دهانش بد بوست) نیکو نیست.

مؤید: میان ملل مختلف در استعمال مجازی اشتراک وجود دارد. مثلا همگی فرد شجاع را به شیر و یا زیبا رویان را به ماه و مکار را ه روباه تشبیه می نمایند.

الدلالة الوضعیة تابعة للإرادة:

موضوع بحث:

سوال در اینجاست، آیا وضع، تابع اراده ی واضع است یا تابع علم واضع به وضع:

پیش از پاسخ به این سوال ذکر چند مقدمه لازم است:

الف) منطقیون دلالت را به سه دسته تقسیم کرده اند:

1)    دلالة وضعیة.

2)    دلالة عقلیة.

3)    دلالة طبیعیة.

از این سه قسم تنها دلالة وضعیة موضوع مورد بحث ما است.

ب) دلالة وضعیة خود به دو قسم تقسیم می شود:

1)    لفظیه:

2)    غیر لفظیه:

این دو قسم از دلالة وضعیة هر دو در موضوع بحث ما دخالت دارند:

ج) دلالة وضعیة لفظیة به دو قسم تقسیم می گردد:

1) تصوریة: عبارت است از آنچه ذهن انسان را به معنی (ما وضع له) لفظ به مجرد صدورش از گوینده، منتقل سازد، اگر چه انسان بداند گوینده معنای (ما وضع له) را قصد نکرده است. مانند انتقال ذهن به معنای حقیقی، هنگام استعمال لفظ در معنای مجازی. به عبارت دیگر انسان بداند معنای حقیقی لفظ مقصود متکلم نیست. مانند آنجا که شوخی کننده یا شخص خوابیده و یا غلط سخن گوینده کلامی را بیان دارد، آنگاه با شنیدن لفظ ذهنش به معنای حقیقی انتقال یابد را دلالت تصوریه گویند.

2)  تصدیقیه: عبارت است از دلالت لفظ بر معنایی که مراد متکلم بوده و قصد در استعمال آن معنا را داشته است. این نوع دلالت متوقف بر چند مورد است:

Ø    باید فهمید متکلم در مقام بیان و افاده است.

Ø    باید فهمید متکلم جدی است و نمی خواهد بیهوده گویی کند.

Ø    باید فهمید متکلم معنای حقیقی را در کلامش قصد کرده و بدان آگاه است.

Ø    باید فهمید متکلم در کلام خود قرینه بکار نبرده و اراده ی معنایی غیر از موضوع له را نداشته است.

در غیر این صورت دلالت تصدیقیه مطابق قرینه قرار داده شده خواهد بود.

باز می گردیم به پرسش نخستین: آیا وضع تابع اراده ی  واضع است یا تابع علم واضع به وضع؟

در این زمینه دو نظر وجود دارد:

1)    وضع تابع علم واضع به وضع است.

2)    وضع تابع اراده ی واضع است.

پاسخ علامه مظفر:

ایشان در ابتداء، بین دو نظر را جمع کرده می نویسد: کسانیکه معتقدند، وضع، تابع علم واضع به وضع است، مرادشان دلالت تصوریه است و کسانیکه معتقدند، وضع، تابع ادراده ی واضع است مقصودشان دلالت تصدیقیه است.

نظر علامه مظفر:

وضع، تابع اراده ی واضع است؛ خواه دلالت تصوریه باشد یا تصدیقیه.

بیان مسأله:

1)    واقع و درست آن است که بگوییم: دلالت منحصر در دلالت تصدیقیه است و حقیقتا دلالت تصوریه دلالت نیست و از روی تسامح نام آن دلالت نهاده شده است.

2)    دلالت تصوریه از باب تداعی معانی به ذهن است و به واسطه ی کثرت استعمال.

ذهن انسان به واسطه ی کثرت استعمال با معنای لفظ انس گرفته و به مجرد بیان آن، معنا به ذهن تداعی می شود.

3)    با دانستن موضوع دوم باید گفت: تقسیم بندی وضع به تصوریه و تصدیقیه درست نیست و تقسیم شیء به خودش و غیر خودش می باشد و مانند آنجاست که بگوییم انسان یا انسان است و یا دانشمند. که تقسی بندی درستی نیست.

سوال: به علامه مظفر ایراد گرفته شد که چرا شما دلالت را منحصر در دلالت تصدیقیه نمودید؟

جواب: مشرب من در رسیدن به این واقعیت با دیگران متفاوت است:

الف) عده ای حکمت وضع را مطرح کرده اند و گفته اند: هدفی که واضع را، بر وضع تشویق می کند، قصد تفهیم معنای لفظ است. او می خواهد بدین ترتیب معنایی که در ذهن دارد به شنونده برساند. پس این عمل موجب ایجاد علاقه وضعیه نمی شود و اعتبار این علقه بر اطلاق می باشد. حتی در لفظی که از گوینده ی بدون هدف صادر شود، مانند خوابیده و دیوانه و مثا این دو. پس اعتبار وضع در مانند این موارد لغو است.

ب) من (مظفر) از راه «بیان حقیقت دلالت» حرکت می کنم و می گویم: در دلالت تصوریه تنها یک خطور ذهنی وجود دارد، اما این خطور ذهنی از نوع دال و مدلول نیست که به مجرد وجود دال، مدلول نیز نشان داده شود. لذا چون در دلالت تصوریه تنها دال وجود دارد و از مدلول خبری نیست، لذا در ذهن متکلم دلالتی پدید نمی آید.

چند مثال:

1)    مثلا زنگ در منزل، جهت ایجاد رابطه بین دال و مدلول «یعنی دلالت تصدیقیه» نیاز به وجود دو علم می باشد:

الف) دانسته شود کوبنده ای پشت در هست.

ب) دانسته شود در زننده ای اراده و قصد دیدار با اهل خانه دارد.

بدین ترتیب اگر این دو حاصل شود، اهل خانه در را باز خواهند کرد، اگر هر یک از این دو حاصل نشود، اراده ی اهل خانه به باز کردن در حاصل نمی شود.

2)    در مثال «علائم راهنمایی و رانندگی» این علائم نصب شده اند تا مطلبی را به رانندگان برسانند؛ اگر راننده یقین پیدا کند که نصاب این تابلوها برای راهنمایی رانندگان به چنین کاری دست زده است بدانها عمل می کند؛ اما اگر این علائم بر زمین افتاده باشند یا در مغازه ی خطاط و نقاش باشند بدانها عمل نمی کند چون برای او یقین حاصل نمی شود.

بنابراین دلالت منحصر به دلالت تصدیقیه و اراده ی واضع بر وضع می باشد.

وضع شخصی و نوعی:

پیش از ورود به بحث لازم است مقدمه ای ذکر شود:

مفردات به دو قسم تقسیم می شوند:

1)    جوامد.

2)    مشتقات.

الف) جوامد از نظر ماده و هیئت یک وضع بیشتر ندارند. مانند حیوان، گیاه، جانور و غیره.

ب) مشتقات از نظر ماده و هیئت دو نوع وضع دارند: مثلا خَرَجَ

Ø    ماده ی آن (خ ر ج) که دلالت بر خارج شدن می کند.

Ø    هیئت آن بر وزن فَعَلَ است به سه فتحه متوالی که دلالت بر حدث خروج می نماید که دلالت دارد بر خارج شدن یک مرد در زمان گذشته.

چنانکه گفته شد، وضع به سه قسم تقسیم می شود:

1)    وضع به اعتبار واضع که تقسیم می شود به وضع تعیینی و تعینی.

2)    وضع به اعتبار موضوع له که به چهار صورت تقسیم می شود:

الف) وضع عام موضوع له عام.       ب) وضع خاص موضوع له خاص.

ج) وضع عام موضوع له خاص.       د) وضع خاص موضوع له عام.

3)    وضع به اعتبار موضوع که خود به دو قسم تقسیم می شود:

الف) شخصی.

ب) نوعی.

همانطور که در وضع به اعتبار موضوع له خواندیم که واضع برای تصور لفظ برای موضوع له باید گاهی بنفسه و گاهی بوجهه و عنوانه اقدام نماید.

الف) وضع شخصی: آن جاست که واضع لفظ را بنفسه (تفصیلی) تصور کند و برای معنی (موضوع له) ، لفظی را قرار دهد.

ب) وضع نوعی: آن جاست که واضع لفظ را بوجهه و بعنوانه (اجمالی) تصور کند و برای معنی (موضوع له)، لفظی را قرار دهد.

مثال برای وضع شخصی: مانند زید، شیر، بادام زمینی، انسان، حیوان و غیره که سه تای اولی وضع خاص موضوع له خاص می باشد و دو تای آخر وضع عام موضوع له عام هستند. به عبارت دیگر مواد مفردات وضعشان شخصی است.

مثال برای وضع نوعی: مرحوم مظفر برای وضع نوعی، وضع هیئت ها را مثال می زند. ایشان ذکر می کند همانطور که در بحث نسبت ها گفته شد که نسبت قابل تصور نیست مگر در پناه منتسبین در این جا هم هیئت نیز قابل تصور نیست مگر در کنار ماده ای که متقوم آن باشد.

مثلا هیئت فعل ماضی در پناه ماده (ف ع ل) خود را نشان می دهد. لذا چون تصور هیئت میسر نیست لذا با توجه به وضع عام موضوع له خاص یک عنوان کلی را تصور می کند و آن را به عنوان آیینه ی تمام نمای آن هیئت ها قرار می دهد. مثلا می گوید هر هیئتی که بر وزن فَعَلَ باشد در ضمن هر ماده ای که باشد دلالت می کند بر انجام عملی یا پرداختن به کاری یا ایجاد صورتی در گذشته. مثل ضَرَبَ (آن یک مرد در گذشته زد) خَرَجَ (آن یک مرد در گذشته خارج شد). مات (آن یک مرد در گذشته مرد) به عبارت دیگر هیئت مفردات وضعشان نوعی است.

وضع المرکبات:

در وضع مرکبات یا جملات ترکیبیه سه قسم وضع تصور می شود:

1)    وضع مفردات جمله های ترکیبیه چه ماده ی آن و چه هیئت آن. مثل: علی عاد من السفر. واژه ی علی جزء مفردات است و برای ذات فردی به نام علی وضع شده است. (وضع خاص موضوع له خاص). و عاد جزء مفردات است و وضع شده برای دلالت بر عرض خاص برگشتن. هیئت عاد که بر وزن فَعَلَ است، دلالت دارد بر انجام عملی توسط فاعلی در گذشته.

2)    وضع هیئت ترکیبیه جمله. گاهی این گونه جملات خود را در ضمن:

الف) قضیه ی حملیه که دلالت بر ثبوت شیء لشیء یا سلب شیء عن الشیء خود را نشان نشان می دهد. البته این مهم از هیئت ترکیبیه جمله بدست می آید.

ب) از تقدم ما حقه تأخر به دست می آید که دلالت بر افاده ی اختصاص می کند. مثل: ایاک نعبد و ایاک نستعین.

ج) هیئت ترکیبیه شرطیه: مثل إن جاءک زید فاکرمه.

توضیح: دو قسم اول وضع، صحیح و ضروری است.

3)    وضع مجموع مرکب از مفردات و هیئت ترکیبیه ی جمله: بعضی می گویند: مجموع مفردات و هیئت ها نیز یک وضع علیحده دارند و بعضی نیز قائل به آن نیستند.

نظر علامه مظفر:

در وضع جملات ترکیبیه تنها بحث از ماده و هیئت هرکدام جداگانه (یعنی مورد اول و دوم) کافیست و نیاز به شق سوم نداریم. زیرا هدف از الفاظ، افاده ی معنا به دیگران است که با همان وضع اول و دوم حاصل می گردد. پس وضع سوم لغو می باشد.

مرحوم مظفر پس از بیان نظر خود اضافه فرمود:

شاید آن کسانیکه به وضع مرکبات معتقدند بدین وسیله اراده کرده اند که وضع هیئت های ترکیبیه را بیان دارند. به این شکل که اینها نیز مواد و هیئت جداگانه ای دارند. که علاوه بر وضع از اجزاء آن نیز می باشند. اگر چنین باشد نزاع ما در این جا لفظی خواهد بود.

علامات الحقیقة و المجاز:

انسان در برابر لفظ و معنا از سه وضعیت خارج نیست:

1)    می داند فلان لفظ برای فلان معنا وضع شده است. راه فهمیدن آن به دو صورت است:

الف) انسان خود از اهل لغت باشد.

ب) از راه اطلاعات ارائه شده از جانب اهل لغت.

مانند استعمال لفظ اسد برای حیوان مفترس.

2)    می داند فلان لفظ برای فلان معنا وضع نشده است؛ که این صورت نیز از دو حال خارج نیست:

الف) میان آن لفظ و معنا مناسبت وجود دارد که در این صورت لفظ در آن معنا مجازی است. مانند: رأیت اسداً یرمی.

ب) میان آن لفظ و معنا مناسبت وجود ندارد که در این صورت می شود استعمال غلط. مانند: استعمال لفظ البصر للسمع.

3)    گاهی انسان شک دارد که آیا این لفظ برای این معنا وضع شده است یا نه. بعضی نمی داند که استعمال لفظ در آن معنی آیا به صورت حقیقی است تا اینکه نیاز به قرینه نداشته باشد یا آنکه مجازی است و نیاز به قرینه دارد.

به همین خاطر اصولی ها برای تعیین نمودن معنای حقیقی از مجازی یعنی برای تعیین اینکه این لفظ برای آن معنی موضوع هست یا نه، راهها و علامت های بسیاری ذکر کردند که در این جا به ذکر مهمترین آنها می پردازیم.

علامة الأول: التبادر:

دلالت هر لفظی بر هر معنایی نیازمند سببی است. و فرض سبب منوط به یکی از امور سه گانه ی زیر است:

1)    مناسبت ذاتی: پیش از این گفته شد که باطل است. چون استعمال لفظ برای معنا وضعی است نه ذاتی.

2)    مناسبت عقلی وضعی: باید گفت، دلالت لفظ بر معنا، پایبند است به خود لفظ. بدون اینکه تکیه داشته باشد بر نصب قرینه. ما این مهم را از روی دلالت عقلی وضعی متوجه می شویم.

3)    وجود قرینه ی حالیه و مقالیه:

معنای تبادر: سبقت گرفتن معنا از خود لفظ بدون آوردن هرگونه قرینه ای. به عبارت دیگر اولین معنایی که از لفظ به ذهن می رسد، همان معنای حقیقی لفظ است که نیاز به آوردن قرینه نیست.

اشکال بر تعریف تبادر:

مستشکل برای طرح اشکال خود چند مطلب ذکر نموده است:

1)    تبادر نیاز به سبب دارد.

2)    سبب چیزی نیست مگر علم به وضع.

3)    بنابراین تبادر متوقف بر علم به وضع است.

4)    به این ترتیب از یک طرف برای علم به وضع یعنی کسب معنای حقیقی ما نیاز به تبادر داریم و از طرف دیگر برای تبادر نیز نیاز به علم به وضع داریم. اینجا دور حاصل می شود و دور محال است.

جواب علامه مظفر به اشکال فوق:

شما در سخن خود از سبب سخن گفتید؛ سبب از دو بخش خارج نیست:

Ø    سبب نزد کسی که عالم به لغت است.

Ø    سبب نزد کسی که عالم به لغت نیست.

1.     در سبب نزد عالم به لغت، از دو طریق می توان جواب داد:

الف) بیان اجمالی: تبادر متوقف بر علم اجمالی به وضع است و نیاز به علم تفصیلی ندارد. بلکه علم تفصیلی به وضع موقوف بر تبادر است، پس دوری نیست.

ب) بیان تفصیلی:

ü    انسان با ممارست به هر زبانی نسبت با الفاظ و معانی آن ارتکاز پیدا می کند. یعنی الفاظ و معانی در ذهنش ریشه می دواند.

ü    هرگاه الفاظ و معانی در ذهن انسان باشد، ولی انسان به آن التفات نداشته باشد به آن علم اجمالی ارتکازی گویند. لذا وقتی چنین شخصی لفظی را می شنود آن معنا ی مرتکز تفصیلا در ذهنش حضور می یابد، بدون آنکه قرینه بخواهد. به عبارت دیگر علم اجمالی سبب تبادر گردید و تبادر سبب علم تفصیلی به وضع.

توضیح: منظور از علم اجمالی و تفصیلی در این جا:

علم اجمالی: انسان چیزی را می داند ولی برای یادآوری آن مطلب باید ساعتی را تفکر کند تا متوجه آن مطلب گردد.

علم تفصیلی: انسان چیزی را می داند و در همان حال به دانسته اش نیز التفات دارد.

2.     نسبت به کسی که عالم به لغت نیست باید گفت:

ü    چون چنین کسی عالم به وضع نیست تبادر لفظ برای معنا در او عقلانی نیست و تبادر برای او محقق نمی شود.

ü    نزد چنین کسی تبادر یک لفظ برای یک معنی نزد اهل هر لغتی علامت حقیقت است. مثال: فارسی زبان معنی لفظ شجر را نمی داند، اما در برخورد با عرب ها متوجه می شود با آوردن لفظ شجر نزد آنها بدون قرینه در ذهنشان گیاه با شکل و شمایل و تعریف خاص حاضر می شود، لذا او بدین ترتیب می فهمد لفظ شجر برای معنای درخت می باشد.

ü    در این حالت نیز دور منتفی می شود. زیرا تبادر لفظ برای معنا نزد عرب زبان متوقف بر تبادر لفظ برای معنای خاصی نزد فارسی زبان نیست، بلکه این تبادر متوقف بر زبان خود اوست و این دو به هم ربطی ندارند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7:48  توسط مهدی محمدیان امیری  |